در هفته ای که گذشت؛
از چالش بلاک تا لباس کاروان المپیکی ایران
تاریخ انتشار : جمعه ۸ مرداد ۱۳۹۵ ساعت ۱۰:۴۱
کد مطلب: 52556
 
چالش بلاک کردن فحاش های مجازی توسط بزرگمهر حسین پور راه افتاده و خیلی ها در حال دنبال کردن آن هستند.
به گزارش خبرایرانی، لباس طراحی شده برای کاروان ایران بازتاب خوبی نداشت و عاقبت به عقب نشینی کمیته ملی المپیک انجامید.
 
 
علی سنبلی یا (تروریست، هفته)
مهاجری ایرانی - آلمانی در مونیخ 12 نفر را به رگبار بست.

 دو نکته ی قابل توجه در مورد او؛ یکی این که او مهاجر بوده و دومی این که طبق اخبار این چند روز در کودکی مورد آزار جنسی قرار گرفته، در مورد مهاجرت هفته قبل و در ماجرای نیس فرانسه مختصر نوشتیم اما آزار جنسی بهانه ای خوبی است برای مرور این اتفاق. 

افرادی که مورد آزار جنسی قرار می گیرند بسته به جنسیت دو نوع واکنش متفاوت نشان می دهند؛ دختر بچه ها هنگامی که مورد آزار جنسی قرار می گیرند،  آسیب را به شکل غم درونی با خود حمل می کنند و چند پرده افسرده می شوند. اما در پسر بچه ها داستان کمی تفاوت دارد، یادگاری آزار جنسی برای پسر بچه ها در بهترین حالت خشمی انباشته شده است، یعنی اگر حس نا مطلوب «من بد» که در کودک به وجود آمده به نوعی تخلیه نشود (معمولا ویرانگر مثل خودکشی) و یا توسط خانواده دفع نشود (حمایت و اطمینان خاطر والدین مبنی بر زدودن احساسات منفی کودک نسبت به خودش) به مرور خشمی انباشته شده می شود که به دنبال راهی برای تخلیه است، فرد در چنین حالتی طبیعتا احساس خوبی نسبت به جامعه ندارد (مهاجر هم باشد که بدتر)، علی سنبلی هم مورد آزار قرار گرفته و رفتارهای مجازی یک سال اخیرش هم این را ثابت می کند، خشم او به جامعه قابل درک است و اتفاقا چنین اقدامی از آدمی با خصوصیات او بعید نیست، اما آزار جنسی نسبت قویتری با تروریسم دارد انگار.
شاید باید گله مند باشیم از آدم های سیاسی که نسبت محکمی با هنر ندارند، برتولوچی کار گردان ایتالیایی در «دنباله رو»(حدود چهل سال پیش) شخصیتی را محور اصلی فیلمش قرار می دهد که که یک فاشیست تمام عیار است، «مارچلو» ی داستان در کودکی چند بار مورد اذیت  قرار می گیرد و در نهایت توسط مردی جوان مورد آزار جنسی قرار می گیرد و گویی همان لکه ی پاک نشونده ی مارچلو تا پایان از او یک فاشیست می سازد، در واقع برتولوچی زمینه های ترور در اشکال مختلف (فاشیسم و طالبان فرقی ندارد) را امری درونی و نه صرفا اجتماعی توصیف می کند، مارچلو یا علی سنبلی فرقی ندارد، شاید حقارت های جنسی باید بیشتر موشکافی شود، جنسیت و اسلحه خیلی بهم نزدیک هستند گاهی.

مهناز آرمین یا (اختلال هویت، هفته)
لباس طراحی شده برای کاروان ایران بازتاب خوبی نداشت و عاقبت به عقب نشینی کمیته ملی المپیک انجامید.

در المپیک نمایندگانی از کشورهای مختلف بر سر رقابتی مشخص در حوزه ی ورزش دور هم جمع می شوند که علاوه بر اشتراک گذاشتن هویت جمعی(انسان امروزی و ورزشکار) هویت فردی و میهنی خود را در رقابتی جوانمردانه به عرضه بگذارند، روس ها و آمریکایی ها و...همه می آیند که بر یک سری ارزش های جمعی توافق کنند..
 
 

هویت جمعی در المپیک بر اساس رعایت جوانمردی، پذیرفتن شکست و ته نشین کردن پیروزی و قبول قواعد مسابقه، صورت می گیرد. هویت فردی اما علاوه بر اینکه براساس نتیجه رقابت قضاوت می شود، ازهمان ابتدای رقابت (وحتی پیش از آن) بر اساس لباس و نحوه ی رفتار صورت می گیرد، پوشش و زبان اصول اساسی قضاوت هویت یک فرد (در اینجا کشور) است حالا با تمام این داستان ها تصور کنید این لباس های دفرمه قرار است هویت ما را نمایندگی کند؛ کتی که آویزان است، مانتویی که سرگردان است، رنگ هایی که تناسب ندارند، این ترکیب، هویت که نه! اختلال هویت می آورد، تصور کنید در افتتاحیه المپیک یک تماشاچی از دورترین نقطه ی دنیا پس از شنیدن نام ایران زنان و مردانی با این پوشش می بیند، چقدر باید تلاش کرد این تصویری که از کالبد ایرانی شکل میگرد و را محو کرد؟

 با این تفاسیر این پرسش شکل می گیرد که این لباس در کجا و با چه فکری تهیه شده؟ درهمین اینستاگرام اگر بخواهید به دنبال طراحان لباس باشید، کلی نمونه های زبده و با استعداد پیدا می کنید. پیدا کردن طراح لباسی که توانایی طرح لباسی مناسب حال کاروان ورزشی ایران باشد، کار دشواری نیست.  پس چرا مدیران محترم تصمیم گیرنده از این همه استعداد بهره نمی گیرند؟ که هم خروجی کار آبرومند باشد و هم استعدادی در مسیر بیفتد؟ 

چون دوام آن ها بر مبنای کارنامه ی کاری نیست، مدیران ایرانی برای ثبات و حفظ موقعیت در روندی قرار می گیرند که مجبورند لابی کنند و لابی بپذیرند ، نوعی توافقات دو نفره ی سود مند، آن ها در هر شکل تصمیم گیری و در همه سطوح این گونه تصمیم می گیرند، برای پروژه ای کسی سفارش می شود که معرف معتبری دارد، فردای روزگار را که نمی شود پیش بینی کرد آن معرف گره ای باز می کند که دوای درد است، این می شود که نتیجه و کارنامه اصلا از اعتبار می افتد، مهم تر از هر چیز روند هایی است که می تواند فرصت یک ارتباط سودمند دو طرفه را فراهم کند! نیازی به توضیح بیشتر نیست...

بزرگمهر حسین پور یا (چالش، هفته)
چالش بلاک کردن فحاش های مجازی توسط بزرگمهر حسین پور راه افتاده و خیلی ها در حال دنبال کردن آن هستند.

خب در نگاه اول به نظر می رسد اتفاق خوبی است که یک هنرمند تاثیر گذار اتفاقی را به جریان می اندازد که از حواشی منفی فضای مجازی جلوگیری می کند، یعنی یک هنرمند از قدرت تاثیر گذاری اش در جهت اصلاح جامعه استفاده می کند، خیلی هم خوب است اگر که عمیق و حساب شده باشد، هنرمند جامعه اش را بشناسد و بداند چه راهکاری می تواند راهگشا باشد.
 
 

 اما به نظر شما جامعه ای که مردمش از لحاظ زبانی پیچیده هستند و به انواع پیچیدگی های زبانی مجهز هستند و صد البته بنا به هجوم های پرشمار تاریخی مجبور به ریا کاری شده اند می توانند در چنین شرایطی اصلاحات مورد نظر را بپذیرند؟(اصلا با حذف می شود اصلاح کرد؟) بر فرض که فحاشان را بلاک کردیم؟ مساله حل می شود؟ آستانه ی تحمل جامعه ایرانی در بزنگاه های بغرنج تر به فحاشی پناه نمی برد؟ یعنی یک سال بعد تر فحش های مجازی ریشه کن که نه کمرنگ تر می شود؟

می شود حدس زد(به قطعیت نه) که این شکل رفتار ها از همان میزان سطحی نگری  رفتار آدم های فحاش بهره می رود، یک واکنش مقطعی که در آن اصالتی یافت نمی شود و خب «واکنش» در بهترین حالت در یک بازه ی زمانی کوتاه تاثیر می گذارد به اصطلاح مسکن وار عمل می کند، فحاشی با بلاک حل نمی شود، جامعه ی ای که طی دوران معاصرش درگیر کودتا و جنگ و انقلاب بوده و هر دهه یک خیابان ریزی درست و حسابی و مفصل داشته، با بلاک کردن (شاید و احتمالا) دردش دوا نمی شود باید ریشه های خشم را خشکاند.

احمد شاملو یا (شاعر، هفته)
سالگرد درگذشت احمد شاملو بهانه ای است برای مرور کاراکتر او که فراتر از مقوله شکل گرفته است.

گمان کنم حدود چهار سال پیش بود که مطلبی نوشتم برای یکی از نشریات همشهری و موعد چاپ مطلب با پدیده ی عجیبی مواجه شدم، جایی از یادداشت در توصیف فضای روایت نام احمد شاملو را آورده بودم که در انتشار به «یکی از شعرای معاصر» تغییر پیدا کرده بود، تا حدودی سانسور و ممیزی را درک می کردم و البته می دانستم شاملو خلی باب طبع نیست ( کما این که نامش در کتاب های درسی به سختی یافت می شود و یا نمی شود) اما این که نام شاملو جزو «اسمشو نبرها» است در مخیله ام نمی گنجید، به هر حال انتشار مطلب در نشریه مورد علاقه ام ذوقی داشت که تلخی سانسور نمی توانست آن را کور کند اما این اتفاق برای همیشه در ذهنم ماند و یک نام را پر رنگ تر از قبل کرد؛ احمد شاملو
 
 

از آن پس دریافتم که نام او خیلی بزرگ تر از خیلی هاست، شاملو و داستان هایش با آیدا خوراک عاشقیت حداقل چهار نسل است، شاملو در فیس بوک، توئیتر، اینستاگرام، برای هر ابراز عاشقیتی خوراک خوبی است، از قضا شاملو به همان میزان بوی آزادی می دهد، نماد کافه ای است، مثل قهوه است، مثل پیپ و یا اصلا صندلی لهستانی(او در ما نشسته است)، شاملو در ترجمه در بحث های مربوط به کانون نویسندگان در پیروی اش از نیما یوشج، در انزوای سال های آخرش و در همه ی مکاتب ایرانی زنده است و مصرف می شود. دایره ی مخاطبان او خیلی بزرگتر از یک شاعر به معنای اخص کلمه شده، از همین رو حساسیت بر انگیز است ممیزی می شود.

و شاید نامش به عمد هم ردیف سهراب سپهری و پروین اعتصامی قرار نمی گیرد، در حقیقت غیبت او در تریبون های رسمی حاصل لجاجتی است که حضور او را در تریبون های اپوزیسیون دوست ندارد و تاب نمی آورد، اما واقعیت ماجرا این است که هنرمند دقیقا همین گونه تعریف می شود؛ این که هر کسی با هر توان فکری بتواند ارتباط برقرار کند و از ظرف هنر ارائه شده خوراکی مطابق میل خودش بردارد، شاملو از معدود معاصر های این مدلی است، و هیچ کس نمی تواند حذفش کند همان طور که هیچ کس نمی تواند او را مال خود کند.

هیلاری کلینتون یا( کاندیدای، هفته)
هیلاری کلینتون به عنوان کاندیدای رسمی حزب دموکرات ها معرفی شد.

اخبار امروزه بر خلاف دهه های قبل هجوم می آورند و راه خود را به سمت ذهن ما پیدا می کنند، شاید باید قبل تر از این ها یک آمادگی نسبی  می داشتیم برای وضعیتی که می شود اسمش را گذاشت؛ همهمه ی کر کننده اخبار، خبرها از راه های مختلف و با ترفند های متفاو ت تلاش دارند خودشان را به ما نزدیک کنند، این که ما ترجیح بدهیم کدام خبر را برای خواندن، شنیدن یا دیدن انتخاب کنیم، نسبت مستقیمی با میزان عقلانیت و دوراندیشی ما دارد (هر خبری که ارزش خوانش ندارد) آن هایی که دور می ریزیم و کلیک نمی کنیم، چه بسی مهم تر از آن هایی باشد که انتخاب می کنیم (از این جهت که آن ها را شایسته توجه ندانسته ایم)
 
 

این که در انتخابات آمریکا چه می گذرد، در نگاه اول شاید خبر مهمی نباشد، اما واقعیت این است که در دنیای چسبنده و سیال امروز کوچکترین تحولی در دورترین نقطه ی کره زمین می تواند در سرنوشت کوتاه مدت ما حتی تاثیر گذار باشد(بماند که هر اتفاقی در آمریکا به لحاظ موقعیت تاثیر گذار بی نهایت مهم است)، «گیدنز» جامعه شناس معروف انگلیسی نام پدیده های این مدلی را که در سرنوشت همه تاثیر می گذارد را گذاشته؛ «از جا کننده»، پدیده هایی که با فاصله از زمان و مکان قرار می گیرد، متعلق به همه جا و همه زمان هستند.

 در پایان این که بحث کلینتون و ترامپ خیلی تاثیر گذار تر از بحث ناز و عشوه ی یک بازیکن فوتبال است(این یک مثال از صدها مورد است) ما انتخاب می کنیم که چه بر سر راهمان قرار بگیرد.

محمد مایلی کهن یا (خود زنی، هفته)
محمد مایلی کهن به عنوان سرمربی تیم ملوان بندر انزلی انتخاب شد.

چه تصویری از حاجی مایلی در ذهن دارید؟ مربی تیم امیدی که با شاگردانش بر سر بازی تخته نرد درگیر می شود(شان مربی گری را پائین می آورد) و روی خط برنامه ی تلویزیونی کری می خواند؟ اولین شخصیت ورزشی که وارد کارزار انتخابات سال 84 می شود و از کاندیدای ساده زیست اعلام حمایت می کند؟ یا شاید علاقه های متضادش ( داریوش اقبالی)؟ چرا آنقدر دور؟ نزدیک تر را که نگاه کنیم عملکرد نا امید کننده اش در مسابقات انتخابی المپیک و بعد توجیهات عجیب و غریب ترش به کمک دوستانی چون: چراغپور؟ ژنرال قندلی یا گریه در کنفرانس مطبوعاتی؟ چه تصویر های دیگری از او در ذهنتان است؟
 
 

هرچه که در ذهن دارید را پاک کنید، هر چه سیاهی و ناکامی که تمام سال های اخیر نشانمان داده، حکایت مردی که هر روز بیشتر از روز قبل کلک خودش را کند و حد اعلایی از خود تخریبی را نشانمان داده، مربی که مری گری نمی کند، با دانش روز خداحافظی کرده، دائما در پی روابطی است که او را روی نیمکت و رسانه ها بیاورد، غر می زند و بداخلاقی می کند و هر چه که می کند به نفع خودش نیست. خیلی ها را دوست ندارد، بیشتر از هر کس خود خودش را.

حاجی مایلی یادش رفته مربی گری مثل هر کار تخصصی دیگری تلاش و جدیت می خواهد و دائما باید تازه شود، یادش رفته که حالا انزلی چی ها که همشهری اش هم هستند نمی خواهند او را، دوس داشتیم آخرین تصویر حاجی مایلی تصویر مردی باشد که با شلوار گرمکن سبز کنار زمین می ایستاد و در هر بازی برگ جدیدی از نسل طلایی فوتبال ایران را رو می کرد، کاش در همان قاب می ماند، همان قدر ساده و صمیمی و در صدر، کاش این آلبوم عکس دیگری نداشت.

مردم افغانستان یا (کوچه ی خون، هفته)
انفجاری دوباره در افغانستان و کشته شدگان بسیار که رنگ این خاک را خون کرد.

یک روز هیولای شوروی، یک روز استراتژی آمریکایی، یک روز اسلام مدل طالبانی. همه می آیند افغانستان را به خون می کشند و می روند، آن چه می ماند نا امنی است، اضطراب است، تشویش است، کاش از برادران هم زبانمان تصویری آرام تر و سبز تر داشتیم، کاش خشخاش را میشد روی سر بد خواهان این سرزمین ریخت آرام شوند و چشم طمع بردارند از سرزمین صخره و دشت و گل.
 
 

دو روایت ادبی از نویسنده ی افغان «خالد حسینی» از دو کتاب (هزار خورشید تابان) و (بادبادک باز) آورده ایم، تصاویری واقعی و فارغ از قضاوت ایدئولوژیک. اصلا اگر می خواهید در کوچه های افغانستان قدم بزنید و سفری ذهنی داشته باشید، این دو اثر بلیط سفری است گران بها.

توي افغانستان كودك زياده ولي كودكي كمه – بادبادک باز

ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭﻭﻍ ﻧﮕﻮ، ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﮔﻔﺘﯽ ﺻﺪﺍﻗﺖ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ ﺍی، ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻧﮑﻦ، ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ ﺍی، ﺧﺸﻮﻧﺖ ﻧﮑن، ﺍﮔﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﻣﺤﺒﺖ ﺭﺍﺩﺯﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ، ﻧﺎﺣﻖ ﻧﮕﻮ، ﺍﮔﺮ ﮔﻔﺘﯽ ﺣﻖ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ، تقلب نكن، اگر كردی انصاف را دزدیده ای، ﺑﯽ ﺣﯿﺎﯾﯽ ﻧﮑﻦ، ﺍﮔﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﺷﺮﺍﻓﺖ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ ، ﭘﺲ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻓﻘﻂ ﺩﺯﺩﯼ ﻧﮑﻦ! - بادبادک باز (باخودت می گویی خوشبختی را چه کسی و در کجا از این مردم رنجور دزدیده است)

دوست جوان من، حکایت کشور ما این است، یک مهاجم پس از مهاجم دیگر. مقدونی ها، ساسانیان، عرب ها، مغول ها، حالا هم که شوروی ها. اما ما مثل آن دیوارها هستیم. در هم شکسته، بدون هیچ قشنگی چشمگیری، اما هنوز سرپا. حقیقت ندارد، برادر؟ - هزار خورشید تابان

توضیح: یک شکارچی نه چندان محترم در منطقه کیاسر مازندران یک قلاده پلنگ ماده را کشته و البته تا جایی که اطلاع داریم دستگیر شده اما...حیف بود حتی چهره شود.
Share/Save/Bookmark
کلمات کليدی: چالش بلاک,لباس المپیکی ایران,بهاره رهنما,چهره های هفته,شبکه های اجتماعی,خبرایرانی